تبليغاتX
قرارمان پای همین شعر.....
چهارشنبه هشتم خرداد 1387

 

نامه .........

سارا كجايي كه ببيني

آخر عمري چگونه ثانيه ها را كم آوردم

كجايي كه ببيني چگونه بي تو روزگار من در سياهي مي گذرد ؟

چگونه گم شده ام ميان آدمهاي سنگي

سارا مي داني كه همه چيز عوض شده است؟

تمام قصه ها دروغ از آب در اومد

دهقان فداكار پشيمان شده از كار خوبش

چوپان دروغگو را راستگوش كردند

شنگول و منگول گرگ شده اند

كوكب خانم ديگه حوصله هيچ كسو نداره حتي خودش

كبري تصميم گرفته بره تهران دماغشو عمل كنه

حسنك گوسفنداشو ول كرده اومده تو شركت ما شده آبدارچي!!

راستي سارا تو كجايي؟

روزگار تو چگونه مي گذرد ؟

منو كه از ياد خودت نبردي؟

چه پنج شنبه هاي غريبي كه با هم گريه كرديم

بازهم منم كه دارم برات نامه مي نويسم

و مي دانم هيچ وقت به دستت نمي رسد

اضطراب اولين ديدارمان يادت هست؟

سه هفته  از اون  روز گذشته بود ومن هنوز گونه هام سرخ  سرخ بود

دختر خاله ام گفت :

سارا تمام گلوني اش را گره زده كه مامان و باباش نفهمند

ما امروز همديگرو ديديم

وحالا بزرگ شده ام خيلي بزرگ ،اينقدر بزرگ كه با تمام خوبيها

وسادگي هاي كودكي ام فاصله گرفته ام

خيلي دلم مي خواهد مثل همون بچگيها از صداي

گاو عمو حسن بترسم و گريه كنم ؟!!

روزهاي آخر دلبستگيمون را فراموش نكرده ام

نوبت من شد كه تا صد بشمارم

چشمهاموبستم و تو قایم شدی.....

......هزاران سال مي گذرد ومن هنوز پيدات نمی کنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:9  توسط  جعفرفرخپور  | 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

دیگر برای خون فرقی نمی کند که از رگهای من وتو

بگذرد یا جوب، خیابان

با من از فلسطین مگو!

اینک از کشتاروحشیانه ،جوهای خون شهر

بی پناه من ازشهیدان اردیبهشت

ایوان سخن بگوانسان دلش می گیرد

تسلیت باد شهر من

شهر بی دفاع جوی خون ،ایوان غرب

تا دیروز گلۀ کشته شدن جوانان ایوان را از صدام می کردیم

امروزبه خون نشستن گلهای پرپر شده خود را ازکی بکنیم؟؟

آری تا بوده چنین بوده

هیچ کس چشم شادمانی وشادی این مردم

 را نداشت وندارد

واینکه: ازماست که بر ماست

(تسلیت می گم درگذشت تعدادی از همشهریان عزیزم را وتوضیحات کامل در ادامه مطب می باشد)


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:54  توسط  جعفرفرخپور  | 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

بعد از آن حادثه تلخ که آنگونه تو را رنجانید

دیگر از عشق گریزانم واز خویش بدم می آید!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:40  توسط  جعفرفرخپور  | 

دوشنبه ششم اسفند 1386

دو شعراز شاعره جوان خانم تیموری که دفتر شعرش را به من سپرده که مطالعه ونقد کنم ولی با اجازه خودش من این کار را به شما دوستان عزیز می سپارم که با نظر خواهی ونقد سازنده تان به او کمک کنید

(1)

ساده ترین تصویرتو در قاب نگاه من است

همین آینه بودن گناه من است

پیچ وتاب باد که در گوش بیدها می پیچد

لالایی خواب و شعر شبانگاه من است

تفسیر عشق را بر گردن لاله نیاویز

که حرف شاعرانه کار هر گاه من است

دیریست مثل باران غریبانه می بارم

دشت هم کویری از نفرین وآه من است

ای خسته تر از رهگذرهای بی عاطفه

دیدار رخت بانگ ودعای پگاه من است

****

تازگی ها هوای دلم ابری و بارانی است

لحن مردمان اینجا با دلم آن چنانی است

گل احساسم خیلی وقت است پژمرده

پاییز در پاییزاست وقحطی مهربانی است

شبها هوای دلم عجیب تر می شود می دانم

دلم تورا می خواهد دیر زمانیست

می خواهم از دلم غزل بسرایم برای شب گردها

با اینکه می دانم این غزل پایانی است

هوای اینجا سخت بوی تو را دارد

خدای من اینجا چقدر زمستانیست

تازگی ها هوای دلم هوای توست

هوای توو شب و آن روز بارانی است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:37  توسط  جعفرفرخپور  | 

جمعه بیست و هشتم دی 1386

صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

 

ای خون به ناحق ریخته خدابر کربلا افتاده و جاری شده چگونه وصف کنم توراکه پرچم دار دین جدت محمدی !چگونه به زبان بیارم مظلومیتی که به تو شد؟ چگونه ازیاد ببرم که به رقیه چه گذشته است؟!از خجالت بسته نگاهم!یا حسین ای مظلوم تاریخ ای شکوه پاکی می ترسم که تو این دنیا زمانی بمیرم که برای دلتنگیت آنقدرکه باید گریه کنم درمانده باشم و گریه نکرده باشم !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:59  توسط  جعفرفرخپور  | 

شنبه بیست و چهارم آذر 1386

من مانده ام با اختراعی ازگراهام بِل

هی زنگ می زد مکث کردم با کمی دل دل

برداشتم گوشی الو ساراتویی؟ خوبی؟

که ناگهان فریاد زد ای ترسوی بُزدل!

اصلن نمی فهمم خدای من چرا سارا

 از من  چرا دلخور شدی ای دختر عاقل

برهم نزن طرح قدیمی رفاقت را

بازی نکن با عشق من مانند یک پازل

شاید سکوت تو پراز ناگفته ها باشد

مثل صدای شاملو با شعری از بیدل

این خواستگار آخری میلیونری تُخس است

دیدی چطوری رفتی از دستم دل غافل!

دوراه مانده : می کُشم یا می روم از شهر

یا می شوم دامادتان یا می شوم قاتل

و راه سوم خودکشی با چند تا مدرک

که تو مرا کُشتی خیال واهی و باطل

                  ***

سر چوپی روز عروسیتان منم سارا

همراه با ساز و دهُل با هلهله با کِل

سارا نمی دانم که بعد تو چه باید کرد

بعد از تو حتمن می روم یک روز زیر گِل

وچند سال بعد یک دیوانه در کوچه

تو آمدی با بچه ای مثل خودت خُشگل

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:19  توسط  جعفرفرخپور  | 

یکشنبه یازدهم آذر 1386

دوباره بگو خُل شده اي !

 

وقتي قاب عكس تو نبود چرا

 

      پروانه ها به خانه ي ما

 

       نمي آمدند

 

 

           ها ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:7  توسط  جعفرفرخپور  | 

سه شنبه هفدهم مهر 1386

به غارت می برد طوفان دل ساحل نشینم را

چه پنهان می کند در خود صدای واپسینم را

اگر چه می چکد خون از سر ورویم ولی، هرشب

به خاک خاطرات رفته می سایم جبینم را

به یاد روزهای آبی دیروز می افتم

که پر می کرد نامت خالی هر نقطه چینم را

اگر چه خوب می دانم که تو دیگر نمی فهمی

صدای از تپش افتادن قلب غمینم را

ولی حالا تمام مردم این شهرمی دانند

به چشمان تو بخشیدم دارو ندارو دینم را

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:4  توسط  جعفرفرخپور  | 

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

سارا به شعرهای من عادت نکرده است

او با هوای شهر رفاقت نکرده است

در روزگار کثرت رنگ و مد و لباس

با دختران شهر رقابت نکرده است

سارا دلش به پاکی آیینه است و آب

هرگز به هیچ چیز حسادت نکرده است

با آن که رفته است به تهران پی دلش

هر چند ساده است حماقت نکرده است

پس لکه های روشن خون روی دامنش...!

نه! غیر ممکن است! خیانت نکرده است

مجرم شما! نه! او فقط یک همکلاسی است

حتی به شعرهای من عادت نکرده است

  تفهیم اتهام! کتک! رای دادگاه:

این مرد شاعر است جنایت نکرده است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:47  توسط  جعفرفرخپور  | 

جمعه بیست و دوم تیر 1386

این شعر را برای تو خواهم نوشت آه....

ای در هجوم فاجعه تنهاترین پناه

من شعر می نویسم و تو گریه می کنی

این روزها که جدا از همیم آه

اما چه باشی و چه نباشی هنوز هم

بر زنده بودنم تو فقط می شوی گواه

در باز می شود و کسی که به جز تو نیست

سرمی زند به شعر من اما به اشتباه

خط می زنم بر نچه به جز تو نگفته ام

ای بی وجود عشق تو دنیای من تباه

این روزهای سرد که دلگیرم از خودم

خانم ! چه کسی به جز تو می شود مرا پناه؟

می خواهمت به وسوسه هر لحظه بیشتر

ای تو برای خستگی ام مثل تکیه گاه

بی تو چگونه میگذرد روزگار من

هر دقیقه سالی و هر لحظه مثل ماه

ویرانترم مخواه که بر باد رفته ام

بانوی اب وآیینه ویرانترم مخواه

 

سید جعفر عزیزی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:4  توسط  جعفرفرخپور  | 

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386

 

 

کسی انگار مرا از راه به در کرده است

کیست دل مرا باز  دست به سر کرده است؟

مردی که سالهای بی شمار از عشق نان می خورد

چندی است بازار غزلهایش ضرر کرده است

دلی که پر بود از صداقت محض آب وآیینه

شوری کدام چشم سیاه بر آن اثر کرده است

باغ همه فصل ، باغ بهشتی خدا گونه ام

دست بی رحم کی آن را بی ثمر کرده است؟

چشمهای همیشه نمناک پر التماسم چرا

اینگونه خاک دو عالم را به سر کرده است؟

باورش زیاد سخت نیست؛ حدس می زنم ساراست

غزلهایم را به خوبی خودم از بر کرده است

سارای غزلهای بی کسی ام !باز که تویی؟!

سایه چشمهایت مرا از راه به در کرده است

 خاطرات دو روز با طوفان گونو را در ادامه مطلب بخوانید

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:18  توسط  جعفرفرخپور  | 

سه شنبه یکم خرداد 1386

بی قرار توأم در دل تنگم گله هاست

آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان  یا قفس تنگ چه فرقی دارد؟

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:44  توسط  جعفرفرخپور  | 

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
 

با سلام خدمت تمامی دوستانی که در این مدت ابراز محبت کردند و درخواست نموده اند که بمانم ،راستش برای خودم هم یه کم سخت شده بود که کجا درد دلهایم را بگویم، حداقل اینجا جایی هست که بشه درد دل کرد ومنتظر باشی که دوستان نظر بدهند بابت اینکه تمامی پست های قبلی را دلیت کردم  ، پس از چندروز این غزل برگ زردی است به آنهایی که شریک درد وغمهایم  بودند وهستند

 

هوای چشمهای من ،کمی تا قسمتی ابریست

ولی چندی است،از باران بار آور نشانی نیست

 

دوباره ،تحت تاثیر هوای پر فشار غم

دلم یخ می زند ،اما چه باید کرد، چاره چیست

 

نه حرف ،که این درد گیاه خشک هر باغ است

چگونه می توان در قحط آب و روشنایی زیست

 

نمی دانم  برایت از کدامین درد، بنویسم

فقط این را بدان ، که اینجا نفسها هم  زمستانیست

 

چرا پرسیده ای ؟کی اینچنین کرده پریشانش

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست؟

 

به بارانی ترین شبها قسم،جز در فراق تو

دل بیچاره ام یک آن ، به حال زار خود نگریست

 

 تمام فکر و ذکرم  اینکه یک روز تو می آیی

اگر چه خوب می دانم ، که این جز آرزویی نیست

 

مردد مانده ام اینجا میان ماندن و رفتن

که بین وچشم و ابرویت ، بلا تکلیفی محضی است:

 

پل ابرویت می گوید: «توقف مطلقاٌ ممنوع»

نگاهت می دهد اما به من فرمان، که اینجا ایست

 

نمی دانم بمانم ،یا بدست باد بسپارم

درخت بید بختم را ، که تقدیرش پریشانی است

**

دوباره بی وفائی امتحان میگیرد از عشاق

زلیخا صفر،مجنون صفر، یوسف بیست ،لیلی بیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:21  توسط  جعفرفرخپور  | 

پنجشنبه سی ام فروردین 1386

 

خداحافظ پریزادم ای اندوه مادر زاد

خرابم کرده ای هرچند اما خانه ات آباد

به یاد سر گذشت تلخ عمر بر باد رفته ام دیگر

از این پس شعر هایم را به دست باد خواهم داد

تمام هستی ام ای دوست یک مشت شعر تنهایی ست

که آن هم نذر یک بیت از غزلهای نگاهت باد

این دل لحظه ای بی تو نیاسوده است

از آن روز که چشمانت به چشم خسته ام افتاد

عذاب دل بریدن از نگاه گرم وشیرینت

نمی دانی چه کرده باد دل صد پاره ام ای داد

وبعد ازتو، تو ای زیباترین رویای معصوم

برایم هر چه پیش آید ،خوش آید هر چه بادآباد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:0  توسط  جعفرفرخپور  |