این شعر را برای تو خواهم نوشت آه....
ای در هجوم فاجعه تنهاترین پناه
من شعر می نویسم و تو گریه می کنی
این روزها که جدا از همیم آه
اما چه باشی و چه نباشی هنوز هم
بر زنده بودنم تو فقط می شوی گواه
در باز می شود و کسی که به جز تو نیست
سرمی زند به شعر من اما به اشتباه
خط می زنم بر نچه به جز تو نگفته ام
ای بی وجود عشق تو دنیای من تباه
این روزهای سرد که دلگیرم از خودم
خانم ! چه کسی به جز تو می شود مرا پناه؟
می خواهمت به وسوسه هر لحظه بیشتر
ای تو برای خستگی ام مثل تکیه گاه
بی تو چگونه میگذرد روزگار من
هر دقیقه سالی و هر لحظه مثل ماه
ویرانترم مخواه که بر باد رفته ام
بانوی اب وآیینه ویرانترم مخواه
سید جعفر عزیزی