خاك باران خورده آغشته ست بابوي تنت باد بوي آشنا مي آورد از مدفنت
عصر تلخي بود عصر آخرين ديدارمان آخرين باري كه دستم حلقه شد بر گردنت
مهربان بودي و آن ايمان دريايي هنوز موج مي زد در خدا پشت و پناهت گفتنت
زنده اي در هر گياه تازه كز خاكت دمد گر چه مي دانم كه ذره ذره مي پوسد تنت
او نمرده است ، اوخود را به مردن زده تا روزگار دیگر کاری به کار او نداشته باشد، روزگار چشم ندارد یک روز او را خوشحال وبی ملال ببیند، روزگار هرچه وهرکس راکه او دوست دارد از او دریغ می کند، پس حق داردکه با تمام وجود خود را به مردن بزند، او سال های سال مرده است تا یک دم زندگی کند، حالا چگونه با یک نسیم می میرد؟ این همه آدم بی خود جمع شده اند، ، این شیون ها هم لابد بی خود است، کمر من هم بی خود شکسته است ، اصلاً همه این ها بی خود وبازی است ، این چشم ها دلیل تازه می خواهند.
با عرض سلام خدمت دوستان گرامی
از اخرین مطلبی که نوشتم حدود هفت هشت ماهی می گذرد که بابت این تاخیر معذرت می خواهم البته دلایلی هم دارد که بیشتر دوستان خبر از مشکلات بنده داشتند شاید هم بیشتردوستان درجریان نباشند که پدر بنده عمرشون را به شما دوستان دادند و من به ناچاردریک سری مشکلات روحی افتادم که دور از دنیای مجازی وبی خبر از همه چی بودم به هر حال از دوستانی که منو شرمنده خود کردند چه با تلفن ویا ارسال ایمیل پیام تسلیت گذاشتند ممنون وسپاسگذارم امیدوارم روزی گوشه ای از محبتهای شما در شادیهایتان جبران کنم
وکلمه بودوجهان درمسير تکوين بود و دوست داشتن آن کلمه نخستين بود
وعشق روشني كائنات بودو هنوز چراغهاي كواكب تمام پايين بود
خدا امانت خود را به آدمي بخشيد که بار عشق براي فرشته سنگين بود
وزندگاني و مرگ آمدندو گفته نشد كز اين دو حادثه اولي كدامين بود
وآمديم كه عاشق شويم و در گذريم كه راز زندگي و مرگ آدمي اين بود.