امشب به اندازه تمام غروبهای نیامدنت دلم گرفته
چقدر بیزارم از این تنهایی
بانوی مهربان همیشه و نامهربان این روزها
لااقل تو بگو چرا دستم به شعر نمی رود؟
کاش می دانستم؟
کاش میدانستم این شمارش معکوس دوباره نیامدنت را از کجا شروع کنم؟!
اینجا در نبودت دل به کی خوش کنم سارا؟
همه گیر داده اند که تو با آیینه ها نسبت داری
یا من هوای چشمان تو را دارم؟!
احمقانه است این همه وابستگی؟
این که فکر کنند من تو را با همه پلهای این شهر جن زده طاق بزنم!
سارا اینها چه فکر می کنند
من خواب دیده ام با دستان کوچک تو قفل سکوت غزلهایم را پیدا کرده ام
سارا ای تولد محض !
با چشمانی از طعم نور
با نگاهی به وسعت آغوش گرم من
در گوشه دنج نگاه
کور شود هر کی نبیند که من:
هنوزهم با دلتنگی های تو دلتنگ می شوم