با سلام خدمت تمامی دوستانی که در این مدت ابراز محبت کردند و درخواست نموده اند که بمانم ،راستش برای خودم هم یه کم سخت شده بود که کجا درد دلهایم را بگویم، حداقل اینجا جایی هست که بشه درد دل کرد ومنتظر باشی که دوستان نظر بدهند بابت اینکه تمامی پست های قبلی را دلیت کردم
، پس از چندروز این غزل برگ زردی است به آنهایی که شریک درد وغمهایم بودند وهستند
هوای چشمهای من ،کمی تا قسمتی ابریست
ولی چندی است،از باران بار آور نشانی نیست
دوباره ،تحت تاثیر هوای پر فشار غم
دلم یخ می زند ،اما چه باید کرد، چاره چیست
نه حرف ،که این درد گیاه خشک هر باغ است
چگونه می توان در قحط آب و روشنایی زیست
نمی دانم برایت از کدامین درد، بنویسم
فقط این را بدان ، که اینجا نفسها هم زمستانیست
چرا پرسیده ای ؟کی اینچنین کرده پریشانش
مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست؟
به بارانی ترین شبها قسم،جز در فراق تو
دل بیچاره ام یک آن ، به حال زار خود نگریست
تمام فکر و ذکرم اینکه یک روز تو می آیی
اگر چه خوب می دانم ، که این جز آرزویی نیست
مردد مانده ام اینجا میان ماندن و رفتن
که بین وچشم و ابرویت ، بلا تکلیفی محضی است:
پل ابرویت می گوید: «توقف مطلقاٌ ممنوع»
نگاهت می دهد اما به من فرمان، که اینجا ایست
نمی دانم بمانم ،یا بدست باد بسپارم
درخت بید بختم را ، که تقدیرش پریشانی است
**
دوباره بی وفائی امتحان میگیرد از عشاق
زلیخا صفر،مجنون صفر، یوسف بیست ،لیلی بیست