 |
|
جعفر فرخ پور/ایلام- ایوانغرب/و الان ساکن استان هرمزگان-شهرستان بندر عباس
jaafar_f2007@yahoo.com
|
|
|
 |
|
سایه سار |
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 |
|
|
|
خبر به سرعت در همه جای شهر پیچید که قراره یه طوفان با سرعت 170 کیلومتر در ساعت از سمت سیستان به بندر عباس بیاید راستش اول زیاد جدی نگرفتم چون در این چند ساله که اینجا بودم یه بادهای تندی دراین موقع از فصل می اومد و آخرش تعدادی در خت و چند تا تابلو را خراب می کرد و همه چی هم تمام می شد ولی امسال فرق می کرد کلی تبلیغ شده بود که این طوفان شوخی بردار نیست البته من نترسیدم ها فقط از گرد وخاک واین جور چیزه بدم می آد صبح روزچهارشنبه رفتیم سر کار همه همکاران خوشهال بودند انگار خدا به همشون عیدید داده بود آخه نیست ما سر کارمون با دریا وکشتی و تخلیه وبارگیری کشتی هست از همین رو دستور آمده بود که کلا عملیات تخلیه وبارگیری کشتی تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد آخ جون خدا چه حلی داشتیم کاش این طوفانه زودتر می اوم یا حداقل حالا که می خواد بیاد یه چند روزی مهمون باشه ، خلاصه صادرات و واردات به کلی تعطیل بود هر کی هم می دیدی دزدکی جیم می شد می رفت خونه من هم از خدا خواسته بی کار نبودم تا ساعات 2 بعد ازظهر سر کار بودم یعنی منتظر بودم نهار را بخورم ومن هم جیم شوم خلاصه نهار که خوردم با یکی از بچه ها هماهنگ کردم و گفتم فلانی یکی از پنجره های اتاق خونه ام زیاد اطمینانی نیست این طوفانه هم که قراره بیاد که نمی گه پس من می رم اگه چیزی شد یا کسی کاری داشت من گوشیم از دست رس خارجه فقط کافیه یه مسج بزنی زود خودمو می رسونم اون هم قبول کرد چون فاصله سر کار تا خونه حدود یه 45 دقیقه ای هست تا رسید خونه ساعت تقریبا 4 شده بود بدو رفتم هر چی لباس بیرون بود آوردم داخل زنگ زدم به داداشم و گفتم زود باش پدرم وبچه ها را بیار خونه من گفت چی شده من هم براش توضیح دادم که اینجوریه اون هم به خرجش نرفت وکلی منو مسخره کردو گفت خوشت می آد ها نکنه باور کردی هر چی براش توضیح دادم قبول نکرد آخه تو راه :ه می اومدم رادیو بندر اعبام کرد که خونه هایی که نزدیک دریا هستند حتما باید به جا های با ارتفاع بروند و از دریا فاصله بگیرند و من هم تو اون لحظه به یادم اومد که خونه بابام وای نزدیک ساحل هستند این شد که هرچی گفتم به داداشم قبول نکرد بعد یه نیم ساعتی خودش اومد گفت که نترس بابا خبری نیست من هم باهاش کل کل نکردم گفتم باشه بشین یه یه ساعت دیگه می بینی که چه خبره رفتم به آسمان نگاه کردم دیدم از سمت شرق کلا رنگ آسمان سیاه شده داداشمو صدا زدک گفتم بیا ببین می گفتی خبری نیست یه جوری بهش گفتم که انگار مثلا من برنده شدم با کنایه گفتم خوب بشین الان می اد اون هم دید که آره قضیه جدیه گفت که چکار کنیم؟ دیگه هیچ فرصتی نبود با تمام سرعت دا شت می اومد اون پنجره ای که گفتم که زیاد اطمینانی نبود را با دست گرفته بود که یه وقت باد نشکنه ولی مگه می شد سرعت باد اینقدر زیاد بود که نمی شد پشت پنجره وایسی داداشمو با صدای بلند صدا زدم بدو که داره این شیشه می شکنه هیچ کاریش نمی شد کرد بالخره کار خودشو کرد شیشه شکست باد وباران وطوفان همه چی وارد شد دست وپا مو گم کرده بودم که چکارکنم یه هو فکری به ذهنم رسید از تو کمد یه پتو گلبافت که تازه گرفته بودم را در آوردم اینقدر حرصم گرفته بود ولی دیگه به فکر این چیزها نبودم پتو را به هر مکافاتی بود در شیشه جا دادیم و موفق شدیم که تا حدودی مانع نفوذ باد وباران باشیم کلی اعصابم به هم ریخته بود تا حدود یک ساعت ادامه داشت خوشبختانه بعده یک ساعت بند اومد حالا حساب کن برق رفته آب نیست تمام در ودیوار وپنجرها خاک وآب گرفته مونده بودم چکار کنم طبقه هشتم بودم به داداشم گفتم بدو برس به ریم به خونه بابام ببینیم چه خبر شده داشتیم اماده می شدیم که یادم اومد برق رفته و باید هشت طبقه را با پا بریم پایین آسانسور هم از کار آفتاده بود به داداشم گفتم بزار زنگ بزنیم شاید خبری نبود به هر صورت تماس گرفتیم گفتند نه خبری نشده فقط مثل ما یکی دوتا شیشه را شکسته ویه مقدارآب اومده بود تو تو همین فاصله برق اومد و داداشم رفت خونه . من مونده بودم با کلی دردسر تا ساعت 11 خونه را مرتب کردم وبدون شام گرفتم خوابیدم که صبح از سرویس جا نمونم موبایلم را طبق معمول گذاشتم روی ساعت5:45 دقیقه هنوز چشم من از خواب سنگین بود که موبایلم زنگ خورد اول فکر کردم زنگ بیداریه یه نگاه به ساعت کردم دیدم نه ساعت1:20 دقیقه شبه خوب نگاه به موبایل کردم دیدم یکی از دوستهامه به اسم علی جواب دادم یه کم ترسیده بودم خدایا اتفاقی نیفتاده باشه که با خنده گفت در ساختمان را بیا برامون باز کن گفام چی شده گفت بیا در را باز کن فعلا ، رفتم پایین در ساختمان را باز کنم دیدم یکی از همکارهای دیگه مون به اسم نبی که بچه شیرازه هم با هاش اموده بود ماشین را که تو پارکینگ پارک کردن با هم رفتیم بالا کلی منو مسخره می کردن می گفتند که چه جراتی داری که خوابیدی من هم خیلی خونسر گفتم چی شده مگه ؟دوستم علی که فامیل هم هست گفت خبر نداری دارن به خونه های نزدیک ساحل هشدار می دن که تخلیه کنن قراره دوباره طوفان بیاد گفتند که باید به جاهای پر ارتفاع برن ما هم جایی به این بلندی به زهنمون نرسید گفتیم بیایم اینجا اگه مردیم با هم بمیریم. وای خدا داشتم دیگه دیونه می شدم گفتم بزار یه زنگ به خونه بزنم هر چی زنگ زدم جوابمو ندادند آخر سر به موبایل داداشم زنگ زدم که گفت ما خوابیدیم خواهشن مزاحم نشو !!
خوشبختانه اون شب هم به خوشی تمام شد،صبح که بیدار شدیم به اتفاق بریم سر کار تو را که صبح زود داشتیم می رفتیم از کنار ساحل به این خونواده ها که نگاه می کردیم یاد زمان جنگ در ایلام افتادم که هر کی یه چیزی دستش گرفته بود و داشتند بر می گشتند خونه .ما هم داشتیم می رفتیم سر کار و دوروز پر درد سر را هر جوری بود به خیر گذشت امروز صبح نگهبانون را دیدم که ناراحت بود گفتم چی شده؟ البته می دونستم بچه زاهدان است گفت که : تمامک سرمایه من 5 تا گوسفند بوده امروز که زنگ زدم خونه به من خبر دادند که هر 5 تا گوسفند را آب برده ،کلی خنده ام گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم بهش گفتم باز شانس آوردی که اینجا بودی خدا را شکر کن که خودت سالمی انشالله خدا بچه هاتو برات حفظ کنه داشتم می رفتم که با آسانسور سوار بشم دیدم تو تابلو اعلانات نوشته که هر کی تمایل کمک به آقا اسماعیل هون نگهبانمون را می گم داره خواهشمند است با مدیر ساختمان هماهنگ کنه راستش کلی دلم به حالش سوخت تو این فکر بودم بنده خدا این اسماعیل چه گناهی کرده بود که گوسفند هاش را آب ببره ؟؟؟/
|
|
|
|
 |
| |
|
|
|
|