به غارت می برد طوفان دل ساحل نشینم را
چه پنهان می کند در خود صدای واپسینم را
اگر چه می چکد خون از سر ورویم ولی، هرشب
به خاک خاطرات رفته می سایم جبینم را
به یاد روزهای آبی دیروز می افتم
که پر می کرد نامت خالی هر نقطه چینم را
اگر چه خوب می دانم که تو دیگر نمی فهمی
صدای از تپش افتادن قلب غمینم را
ولی حالا تمام مردم این شهرمی دانند
به چشمان تو بخشیدم دارو ندارو دینم را