نامه .........
سارا كجايي كه ببيني
آخر عمري چگونه ثانيه ها را كم آوردم
كجايي كه ببيني چگونه بي تو روزگار من در سياهي مي گذرد ؟
چگونه گم شده ام ميان آدمهاي سنگي
سارا مي داني كه همه چيز عوض شده است؟
تمام قصه ها دروغ از آب در اومد
دهقان فداكار پشيمان شده از كار خوبش
چوپان دروغگو را راستگوش كردند
شنگول و منگول گرگ شده اند
كوكب خانم ديگه حوصله هيچ كسو نداره حتي خودش
كبري تصميم گرفته بره تهران دماغشو عمل كنه
حسنك گوسفنداشو ول كرده اومده تو شركت ما شده آبدارچي!!
راستي سارا تو كجايي؟
روزگار تو چگونه مي گذرد ؟
منو كه از ياد خودت نبردي؟
چه پنج شنبه هاي غريبي كه با هم گريه كرديم
بازهم منم كه دارم برات نامه مي نويسم
و مي دانم هيچ وقت به دستت نمي رسد
اضطراب اولين ديدارمان يادت هست؟
سه هفته از اون روز گذشته بود ومن هنوز گونه هام سرخ سرخ بود
دختر خاله ام گفت :
سارا تمام گلوني اش را گره زده كه مامان و باباش نفهمند
ما امروز همديگرو ديديم
وحالا بزرگ شده ام خيلي بزرگ ،اينقدر بزرگ كه با تمام خوبيها
وسادگي هاي كودكي ام فاصله گرفته ام
خيلي دلم مي خواهد مثل همون بچگيها از صداي
گاو عمو حسن بترسم و گريه كنم ؟!!
روزهاي آخر دلبستگيمون را فراموش نكرده ام
نوبت من شد كه تا صد بشمارم
چشمهاموبستم و تو قایم شدی.....
......هزاران سال مي گذرد ومن هنوز پيدات نمی کنم