تبليغاتX
آیینه های بی گناه

آیینه های بی گناه
....قرارمان پای همین شعر

 جعفرفرخ پور

جعفر فرخ پور/ایلام- ایوانغرب/و الان ساکن استان هرمزگان-شهرستان بندر عباس


jaafar_f2007@yahoo.com

» شهریور 1388
» تیر 1388
» دی 1387
» آذر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» خرداد 1387
» اردیبهشت 1387
» اسفند 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» مهر 1386
» مرداد 1386
» تیر 1386
» خرداد 1386
» اردیبهشت 1386
» فروردین 1386
» کورس احمدی
» آفاق شوهاني
» وبلاگ علی محمد محمدی
» بهروز حیدری دوست و همکار خودم
» ابر من ببار
» به همین سادگی
» ایلام سرزمین ناشناخته ها
» همیشه فاصله ای هست
» شاعران شهرستان ایوان غرب
» در هوای پرنده تر شدن
» عبدالرضا شهبازی
» حسن فرجی عزیز
» شقایق سلیمان نزاد
» هستی وبابای هستی
» (فاطمه اختصاری)
» مریم علوی (دلم گرفته از....)
» با ویال (نور مراد رضایی)
» زنی شبیه درخت یا شبیه هیچکس
» استخاره با قرآن
» محمد رضا رستم پور
» سالهای تا کنون عبدالجبار کاکائی
» فهیمه ودلتنگی هایش
» سمانه نایینی وشعرهایی که مرا به وجد می آورد
» شعر ایلام
» از مخمل وابریشم بهروز یاسمی
» جلیل صفر بیگی با دوبتی های نابش
» سارا همیشه ساراست
» تشکر واعتذار
» م ر ی م
» با مهرداد
»
» سیدجعفر عزیزی
» ســــــــــــــــــــــــــــــارا.........
» اردیبهشت ایوان
»
» خانم تیموری

ســــــــــــــــــــــــــــــارا......... چهارشنبه هشتم خرداد 1387

 

نامه .........

سارا كجايي كه ببيني

آخر عمري چگونه ثانيه ها را كم آوردم

كجايي كه ببيني چگونه بي تو روزگار من در سياهي مي گذرد ؟

چگونه گم شده ام ميان آدمهاي سنگي

سارا مي داني كه همه چيز عوض شده است؟

تمام قصه ها دروغ از آب در اومد

دهقان فداكار پشيمان شده از كار خوبش

چوپان دروغگو را راستگوش كردند

شنگول و منگول گرگ شده اند

كوكب خانم ديگه حوصله هيچ كسو نداره حتي خودش

كبري تصميم گرفته بره تهران دماغشو عمل كنه

حسنك گوسفنداشو ول كرده اومده تو شركت ما شده آبدارچي!!

راستي سارا تو كجايي؟

روزگار تو چگونه مي گذرد ؟

منو كه از ياد خودت نبردي؟

چه پنج شنبه هاي غريبي كه با هم گريه كرديم

بازهم منم كه دارم برات نامه مي نويسم

و مي دانم هيچ وقت به دستت نمي رسد

اضطراب اولين ديدارمان يادت هست؟

سه هفته  از اون  روز گذشته بود ومن هنوز گونه هام سرخ  سرخ بود

دختر خاله ام گفت :

سارا تمام گلوني اش را گره زده كه مامان و باباش نفهمند

ما امروز همديگرو ديديم

وحالا بزرگ شده ام خيلي بزرگ ،اينقدر بزرگ كه با تمام خوبيها

وسادگي هاي كودكي ام فاصله گرفته ام

خيلي دلم مي خواهد مثل همون بچگيها از صداي

گاو عمو حسن بترسم و گريه كنم ؟!!

روزهاي آخر دلبستگيمون را فراموش نكرده ام

نوبت من شد كه تا صد بشمارم

چشمهاموبستم و تو قایم شدی.....

......هزاران سال مي گذرد ومن هنوز پيدات نمی کنم


» غزل پست مدرن
» سایت رسمی شرکت تاید واتر(البته چون خودم در اینجا شاغلم)
» زنده یاد حمیید حمیدی
» آوردن عکس روی وبلاگ
» سارا سهرابی
» شاعران شهرستان کاشمر(نادری)
» وزن و عروض شعر
» فیلتر
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme