مثل قابها
چه شب چه روز
دست به سیاه و سفید نمی زنم
می گذارم آینه
در کدورت کم میلی ام
کسل بماند
می گذارم کتابها
مثل قا بها مثل قا لیها
خاک بخورند
می گذارم پرده ها
مثل پنجره ها
بسته بمانند
و شعرها
سر بکوبند و بمیرند
تا دلخوشی دفترم مچاله شود
می گذارم
واژه ها یی که بوی تو می دهند
از کنار نا نوشتنم بگذ رند
وقتی تو نیستی
-وقتی قرار است نباشی
ماندن
تنها بی تا بی مردن است
و می دانم
همین روزها
همسایه ای آرزوهای مرا
در ملا لت ملا فه ای
تنگ می پیچد. .